وصیت های جاودان
خدایا تو را شکر و سپاس که حسینمان دادی، کربلایمان دادی، معلم شهادت رابر کلاس کربلا مبعوث کردی که درس عشق و ایثارمان آموزد. ریشه ی بندگی غیر خدا را سوزد و چراغ آزادگی بر افروزد.
به گزارش خبرگزاری حیات، علی بسطامی، فرزند رستم و هدیه، در روز اول اردیبهشت ماه سال 1342 در روستای اما از توابع شهرستان ملک شاهی در خانواده ای اصیل و معتقد به اسلام چشم به جهان گشود. با توجه به نقل مکان خانواده به شهر ایلام، تحصیلات ابتدایی را در دبستان 25 شهریور و راهنمایی را در مدرسه دهخدا و دوره ی متوسطه را در هنرستان فنی امام خمینی(فعلی) سپری کرد.در اوقات فراغت به مطالعه کتاب های مذهبی از جمله کتاب های شهیدان مطهری و بهشتی می پرداخت. به ورزش مخصوصاً تیراندازی و شکار علاقه داشت و هرگاه فرصتی داشت به کوهنوردی می رفت. او کوهنوردی و تیراندازی را از مرحوم پدرش و همچنین برادرانش به ارث برده بود. با آغاز انقلاب اسلامی در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت فعال داشت و از پیش تازان این عرصه بود به طوری که در یکی از شب ها زمانی که قصد داشت یک حلقه لاستیک مشتعل را به گردن مجسمه شاه آویزان کند مورد حمله نیروهای رژیم قرار گرفت و در اثر تیراندازی از ناحیه پا مجروح و شبانه و به طور مخفیانه مورد مداوا قرار گرفت. بعد از این ماجرا چند شب را به خانه نرفت تا مبادا به دست مأموران ساواک گرفتار شود و همین مسئله باعث ناراحتی خانواده مخصوصاً مادرش شده بود، اما او بعد از چند روز در حالی که از قسمت پا آسیب دیده بود و می لنگید به خانه مراجعت کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی که محاربه و جنگ گروهک های ضدانقلاب بر علیه انقلاب آغاز شده بود او آگاهانه وارد سنگر مبارزه با منافقین شد و با راه اندازی گشت های شبانه و نگهبانی های مسلحانه به مبارزه با آنها برخاست.با آغاز جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران علی بسطامی از طریق سپاه، با هدف اطاعت از فرمان امام خمینی و بیرون راندن دشمن از میهن اسلامی به جبهه رفت و در سمت های مختلف از جمله مسئولیت حفاظت اطلاعات، جانشینی و فرماندهی گردان، معاونت اطلاعات، عملیات و همچنین فرماندهی اطلاعات عملیات صادقانه و مخلصانه خدمت نمود و در عملیات های عاشورا، والفجر 9، کربلای 1، کربلای 4، کربلای 10، نصر 4، والفجر 4، والفجر 8 و ده ها عملیات چریکی شرکت داشت. علی بسطامی در عاشورای میمک به همراه همرزمان مدت 5 شبانه روز عاشقانه جنگید و آنگاه که در محاصره قرار گرفت و تشنگی غالب شد لحظات زیبایی را در توجه به خدا گذراند و خداوند نیز بذل توجه نمود و با دریای رحمت خویش آنان را سیراب نمود. از علی بسطامی بعد از این حادثه جز جسمی نحیف و قامتی استخوانی چیزی نمانده بود تا جایی که دوستانش به سادگی قادر به شناختن او نبودند. او از دلسوزان واقعی بسیجیان بود و برای تخلیه پیکرهای پاک آنان بعد از شهادت دل به دریا می زد و در یک مورد برای آوردن پیکر شهیدان در شاخ شمیران مدت 12 ساعت در محاصره قرار گرفت. همراه همیشگی رزمندگان بود و خواب راحت را بر خود حرام کرده بود. در شب های سرد، سنگر گرم خویش را ترک می کرد و همچون بسیجیان و نگهبانان راه خدا در سرما می خوابید برای اینکه درد و رنج آنها را بهتر بفهمد. در مقابل زورگویی ها علی وار می ایستاد و برای یاری مظلومان پیش قدم بود بطوری که همیشه مظلومان برای گرفتن حق خود به ایشان مراجعه می کردند. مقید به مسائل دینی بود. اکثر اوقات روزه مستحبی می گرفت و در مراسم دعای کمیل و زیارت عاشورا شرکت می کرد. در میدان های رزم همیشه با لباس های منظم در حالی که فانسقه اش را محکم به کمر بسته و کلاهی پلنگی به سر داشت و همچنین کلتی به کمرش بسته بود ظاهر می شد و به رزمندگان محکم بودن و منظم بودن را آموزش می داد. همیشه در مأموریت های خطرناک از جمله در میدان های مین حضور فعال داشت، او تنها کسی بود که در ارتفاع استراتژیک "گامو" که تا پایان جنگ فتح نشد عملیات کرد و به مواضع خصم نفوذ کرد و از موانع آن عبور نموده و همراه دو تیم عملیاتی تا فاصله 10 متری دشمن رفته بود و حتی صحبت کردن نیروهای دشمن را شنیده بود. علی بسطامی همیشه نقطه آرامش همراهانش در سخت ترین لحظه های رزم بود و اقتدار و هیبت و تجربه های او همیشه به مثابه ستون خیمه برای رفقا و همراهانش بود. وی مدت 50 ماه در جبهه حضور داشت و سرانجام در یک عملیات گشت شناسایی جهت بررسی وضعیت تحرک منافقین در منطقه مهران در داخل خاک عراق، ضمن برخورد با مین والمرا در سپیده دم 1367/3/7 به همراه محمود پیرنیا و غلام رضایی نژاد به شهادت رسید و همراه دیگر ایشان به نام ابراهیم محمدزاده، به درجه جانبازی نائل آمد. پیکر پاکش پس از تشییع در بخش صالح آباد شهرستان مهران به خاک سپرده شد.در آیینه خاطرات
راوی حاج غلامرضا اسدی: درجبهه موسیان شهید بسطامی با تعدادی ازهمرزمانش به عنوان پشتیبانی در پشت خط بودند، بچه ها درانتظارحضوردرخط و آرزوی شهادت نگران و ناراحت بودند و این حالات مغموم را شهید علی و شهیدعجم ملکی با ایجاد فضایی شاد ومعنوی وشو خی های دوستانه از بین می بردند، شوخی هایی توأم با حرکات مهم اخلاقی و درسهای آموزنده بود که توصیف آن حالات بسیارسخت ومشکل است .
راوی حاج غلامرضا اسدی: یک روز دربحبوحه انقلاب ودرتظاهرات مردمی هنگامی که حالات راهپیمایی به هم خورده بود رژیم شاهنشاهی شروع به تیراندازی به مردم کردند و خواستارمتفرق شدن مردم شدند. شهید بسطامی که درمیان انبوه جمعیت بود درخیابان فردوسی کنونی کمین کرده بود که به یک باره تیری به پای ایشان اصابت کرد واین گونه شد که ایشان به درجه جانبازی نایل آمدند و این حاکی ازاعتقاد قلبی شهید به امام ونهضتش بود واین گونه برای آینده ودفاع مقدس وارکان و ارزشهای نظام ساخته و پرداخته شده بود.
راوی سالار اقبالی: به خاطردارم که درعملیات والفجر10 انگشت اشاره را بلند کردند و بصورت تأکید بسیجیانی که آماده اعزام بودند گفتند: به خاطر یک چیز حتی به خاطر یک فانوسقه عراقی نروید و به دنبال اموال دنیوی نباشید. یکی ازدوستان شهید بسطامی نقل می کند درزمان جنگ در خصوص موردی با یکی از فرماندهان اختلاف سلیقه داشت واین باعث عدم همکاری ایشان با فرمانده فوق شد. درسال 67 درعملیات اشغال مهران عده ای از ایشان پرسیدند با توجه به اینکه با فلان فرمانده مخالف هستید چرا اینقدر فعالیت وکارمی کنید، شهید علی درجواب گفتند: مگر بنده برای فلانی کار می کنم، فرمایش امام است و من تا زمانی که هستم وظیفه دارم آنچه که در توان دارم انجام دهم. یکی از همرزمان شهید بسطامی نقل می کند آخرین باری که ایشان به زیارت قبورشهدا رفته بودند از اول تا آخرهمه قبوررا زیارت وذکر فاتحه خواندند.
راوی از همرزمان شهید: آخرین دیدارمن با شهید بسطامی شانزده ساعت قبل از شهادت او بود، آن روز ما درمورد دردهای موجود در لشکروخیانت بعضی از دنیا طلبان با هم صحبت می کردیم وهیئتی از منطقه دراین خصوص پای صحبت شهید نشسته بود، شهید علی قصدعزیمت به مهران جهت بررسی وضعیت منطقه راداشت و از او خواستند حتماً مرا جا نگذارد چون من وشهید علی وشهید غلام در خصوص وضعیت مهران با هم پیمان بسته بودیم که با هم باشیم. وقتی صبح زود به اطلاعات عملیات تلفن زدم، گفتند علی رفته است، سپس با برادرفروتن مسئول دفترتحقیق و بازرسی سپاه چهاردهم درحال صحبت بودند صحبت هم در مورد من و شهید بود. من هم ارتباط عمیق خود را با علی به خوبی که انگشت هایم را به هم گره زده بودم بیان می کردم درهمین حال تلفن به صدا در آمد وقتی تلفن را بر داشتم خبر شهادت علی را به من دادند.
راوی سردار نعمان غلامی: شهید علی در رفت و آمد ها اگه با پیرمردی در بین راه برخورد می کرد، چنانچه علی در جلوی ماشین بود، امکان نداشت شهید علی بی تفاوت باشه، حتماً پیاده می شد،خودش می رفت بالای ماشین و جاشو به پیر مرد می داد.یه شب به دشمن تک زده بودیم و یه نفر از نیروهای عراقی که زخمی شده بود را به اسارت گرفتیم و همراه خود آوردیم.
با توجه به اینکه این اسیر وزنش خیلی سنگین بود، شهیدعلی ایشان را کول گرفته بود و یواش یواش به سمت نیروهای خودمان می آورد و با لبخنداین کار را انجام می داد و با لهجه ی خوب و شیرینش به اسیر گفت: همانجا که هستید راحت باش و ناراحت نشو. بعد از مداوای اسیر، اومدیم مقر و اسیر عراقی جذب سکنات و رفتارخوب علی شده بود. علی چایی را داخل شیشه ی جا مربا می ریخت و بعد از اینکه شیرین می کرد، به اسیر عراقی تعارف می کرد و جلوش می گذاشت. گفتاری کوتاه از شهید بسطامی:
خدایا تو را عاجزانه شکر می کنم، هم چنان که صاحب غار حرا را بر انگیختی و بر جان بت های جان دار و بی جان انداختی؛ بنیاد کفر برکندی و طرح اسلام درانداختی. خدایا تو را شکر و سپاس که حسینمان دادی، کربلایمان دادی، معلم شهادت رابر کلاس کربلا مبعوث کردی که درس عشق و ایثارمان آموزد. ریشه ی بندگی غیر خدا را سوزد و چراغ آزادگی بر افروزد.
فرمانده شهید علی بسطامی به روایت برادر شهید:
عیسی بسطامی (برادر شهید) می گوید: نمی دانم چه شد که باب این صحبت ها با شما باز شد بنا به سفارش شهید ما حق نداریم بعد از شهادتش از او حرفی بزنیم. او خیلی علاقه مند بود گمنام باشد.
سال 57، علی 15 ساله در بحبوحه انقلاب و تظاهرات مردمی در ایلام، حضوری فعال داشت و از پیشتازان این عرصه بود به طوری که در یکی از شب ها زمانی که قصد داشت یک حلقه لاستیک مشتعل را به گردن مجسمه شاه در میدان مرکزی شهر آویزان کند مورد حمله نیروهای رژیم قرار گرفت و در اثر تیراندازی از ناحیه پا مجروح و شبانه و به طور مخفیانه مورد مداوا قرار گرفت و این گونه در نوجوانی به درجه جانبازی نایل آمد و جرقه شکل گیری شخصیتش در نوجوانی کلید خورد، بعد از این ماجرا چند شب را به خانه نرفت تا مبادا به دست مأموران ساواک گرفتار شود و همین مسئله باعث ناراحتی خانواده مخصوصاً مادر شده بود. پس از 3روز که در کوههای اطراف ایلام مخفی شده وهمانجا مورد مداوا قرار گرفت، او بعد از چند روز در حالی که از قسمت پا آسیب دیده بود و می لنگید به خانه مراجعت کرد. این حاکی ازاعتقاد قلبی شهید به نهضت مبارزاتی ضد نظام ظلم بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، از آنجا که سازماندهی لازم برای اعزام مردم به جبهه را نداشتیم و جایگاهی برای جذب جوانان نبود، اتحادیه مؤسسان ایلام (که شهید بسطامی یکی از اعضای مؤثر آن بود) چنین مسئولیتی را پذیرفت و سازماندهی دانش آموزان را برای جبهه عهده دار شد و شهید بسطامی با همکاری شهید غلام ملاحی توانستند عده ای را سازماندهی و اولین گروه داوطلب بسیجی را در ایلام به جبهه های حق علیه باطل اعزام کنند و خیابان های اصلی شهر را با یک نظام جمع منظم طی و درمسجد جامع با بدرقة مردم اعزام شدند و این حرکت باعث زمینه تشکیل لشکر حضرت امیرالمؤمنین (ع) شد.
صحنه نبرد برای علی جانباز انقلابی بار دیگر آفریده شد و وی با تمام وجود به جبهه نبرد حق علیه باطل رفت.
خصوصیت بارز علی این بود که از عقل و بهره هوشی بالایی برخوردار بود و همین ویژگی از او یک مسئول حفاظت اطلاعات کاردان ساخت. او همیشه فراتر از سنش بود. در کنار این ویژگی، شجاعت بی نظیرش چهره جذابی به او بخشیده بود.
روزی، من در پدافند لشکر (مجموعه اقداماتی است که به منظور دفع٬ خنثی سازی٬ کاهش تاثیر اقدامات آفندی دشمن و جلوگیری از دستیابی دشمن به اهداف خودی انجام می گیرد) بودم، علی با فرماندهی به سمت من می آمد و هیچ کس از نسبت برادری ما با خبر نبود. من از نگاه شخص ثالث نظاره گر جذابیت او در بین همرزمان و فرماندهان بودم. همه او را در آغوش کشیدند و سپس پای صحبت و توصیه های او در مورد کمینه و اقدامات لازم نشستند.
قدرت پیش بینی آینده با توجه به تیز هوشی که داشت بسیار عجیب بود چرا که او هم عملیات والفجر 10 را پیش بینی کرد و هم پیشروی منافقین برای گرفتن مهران را و جالب اینجاست که آرزوی شهید شدنش قبل از دیدن این صحنه ها برآورده شد. و در تاریخ 27 اردیبهشت به من گفت: منافقین درآینده نه چندان دور و خیلی نزدیک مهران را تصرف و بسیجی ها را می گیرند و می کشند، خدا کند در آن موقعیت من زنده نباشم و چنین روزی را نبینم. او به من توصیه کرد: ممکن است منافقین هر لحظه عملیات کنند تنها کاری که برای می توانی بکنی این است که اسیر نشوی بنابراین اگر در موقعیت بدی قرار گرفتی کاری کن که شهید شوی . نمی دانم چه موضوعی را پیش بینی می کرد؟ آیا این توصیه نشان از آینده نگری او بود؟ چرا که در روز هفتم خردادماه هنگامی که به منطقه قلاویزان عراق رفت تا استعداد نظامی و توان منافقین را برای تجهیز نیرو بررسی کند. متوجه شد که انجام این عملیات به نفع نیست و والفجر 10 نبایستی صورت گیرد .
شهید علی، که در آن زمان فرمانده اطلاعات عملیات رکن اصلی لشکر امیرالمؤمنین بود، نگران از عملیات والفجر 10 در منطقه شاخ شمیران بود، عراقی ها متوجه حضور اطلاعات عملیات در پشت خط شده بودند.علی می گفت: باید عملیات را متوقف کرد چرا که من در فردای قیامت نمی توانم جوابگوی خون شهیدانی باشم که بدون ملاحظه به جایی که می دانیم کشته می شوند فرستاده بشوند.انتهای پیام/